تبليغاتX
خیالات مبهم یک پراگماتیست

خیالات مبهم یک پراگماتیست

شرحی بر درد دلهای درونی پر از ابهام

 آنجا را نمیدانم...


اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم...


 اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم...


اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم...


اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم...


وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش!


هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است!


نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن!


علی شريعتي
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:16  توسط محمد بهروزی  | 


 

سالها پیش، یکی مرد دهاتی پسرش را پی تحصیل به یک حوزه ی علمیه فرستاد که با علم شود، عاقل و هشیار شود، مخزن اسرار شود، با همگان دوست شود، یار شود، همدل و غمخوار شود، خوب و بد زندگی و رسم ادب ورزی و اخلاص بیاموزد و فرزانگی و صدق و صفا پیشه نماید.

 

پس از چند صباحی پسرک، شیخ شد و  میوه ی بر شاخ شد و پخته شد و خام شد و باد شد و باده شد و جام شد و گِرد و گلندام شد و ثقة الاسلام شد و حجة الاسلام شد و  صاحب صد نام شد و پیش خودش، مرتبه اش تام شد و قبضه ای از ریش به خود نصب نمود و سرش عمامه ی پرپیچ نهاد و شنلی بر تنش انداخت و دمپایی نعلین به پا کرد و سپس عزم وطن کرد که ملای ده خویش شود، خمس و زکات از فقرا و ضعفا، جذب کند، جن و پری از دلشان دفع کند، همدم خانان شود و محرم جانان شود و بار دل مردم نادان شود و این شود و آن شود و با کلک و حیله گری، بر همگان برتری و سروری و سرتری و رهبری و مهتری و بهتری خویش مسلم بنماید.

 

باری، گویند که در روز نخستین که پسر وارد ده شد، در آن هلهله و ولوله و غلغله و شور و شررها که به پا بود، پدر جَست و دو تا مرغ که در خانه خود داشت به پای پسرک ذبح نمود و به زنش داد که آنرا بپزد تا که ز فرزندِ سرافراز و خوش آواز و پرآوازه، پذیرایی جانانه نماید.

 

پیش از آغاز غذا آن پسرک خواست که نزد پدر و مادر خود چشمه ای از قدرت علمیِ الهی و توانایی فکری که در او جمع شده بود هویدا بنماید. چنین بود که از آن پدر و مادر فرتوت بپرسید که در سفره ما چند عدد مرغ نهادید؟ بگفتند که البته دوتا مرغ. پسر جان! چه سوالی است؟ هرآنچیز عیان است چه حاجت به بیان است؟

 

پسر گفت  که ها! فرق نگاه کسی از اهل خردمندی و فرزانگی همچون من  و یک عده عوام همچو شماها به همین است که از منظر علمی، هرآیینه در این سفره سه تا مرغ سوخاری بنهادید ولی علم ندارید و سپس چند عدد سفسطه و مغلطه و شعبده بازی  کلامی و زبان بازی پی درپی و لفاظی پیچیده و بی پایه به هم بافت، و اینگونه نشان داد که از منظر تحقیقی و تعلیمی و علمی، در آن سفره سه تا مرغ مهیاست، و این از برکت های خردمندی و علم است.

 

پدر پیر کز آن سلسله الفاظ و عبارات پریشان شده بود، از سخن آخر فرزند خودش شاد شد و گردن پرموی و سِتبرِ پسرش را بنوازید و به او گفت که احسنت بر این حُسن و کرامات تو فرزند که با این سخنِ پر برکت ، مشکل تقسیم دوتا مرغ برای سه نفر یکسره حل گشت. پس این مرغ برای من و آن مرغ دگر نیز برای ننه ات. مرغ سوخاری شده ای نیز که با علم و کرامات تو اثبات بگردیده، خودت میل نما.

 

اینچنین بود که آن شیخ، ادب گشت و بدانست که مرغی که از آن علم و کرامات شود ساخته، جز ضعف دل و سوزش ماتحت، اثری هیچ ندارد.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 9:34  توسط محمد بهروزی  | 

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت.

 شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد ... در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!

 شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!

زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...

 شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟! زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!

 مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟ !

زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...! مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت:

 اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:55  توسط محمد بهروزی  | 


يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.


با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!'

من براي آخر هفته ­ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.

عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم.. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.

همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ' اين بچه ها يه مشت آشغالن!'

او به من نگاهي كرد و گفت: ' هي ، متشكرم!' و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.

من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟

او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم.. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.

او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر مارك را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.

صبح دوشنبه رسيد و من دوباره مارك را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!' مارك خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت..

در چهار سال بعد، من و مارك بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. مارك تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.

من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.

او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.

مارك كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.

من مارك را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.

حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!

امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است.. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ' هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!'

او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ' مرسي'.

گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ' فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش.... اما مهمتر از همه، دوستانتان....

من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.'

من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.

مارك نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.'

من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.

پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.

هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.

خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.

دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 17:15  توسط محمد بهروزی  | 

قدیم ندیما دستشوئی ما ایرانی ها (اون موقع بهش میگفتند خلاء) یک گوشه در دورترین نقطه حیاط بود که بابابزرگ و مامان بزرگای ما وقتی میخواستند بروند داخل مستراح یک دستار به سرشون میبستند.

اون موقع دلیل این کار این بود که بخارات ناشی از ادرار(شامل اسید اوریک و فسفریک و..) روی پوست سر و موهای سر و بالطبع سلامتی تاثیر فزاینده ائی داشت و یکی از عوامل ریزش مو بود...در ضمن مثل الان اینطوری نبود که بروند مستراح و 6 ساعت بنشینند راجع به مسائل روزمره تفکر کنند.چون حتی در شریعت ما مسلمانها ذکر شده که ماندن زیاد در مستراح و حرف زدن در آن مکروه است.

الان مستراح ما ایرانی ها صااااف اومده وسط هال و اتاق پذیرائی و تازه بین سنگ توالت و محل شستن دست هیچ دری هم وجود نداره ..به دلیل مشکلات تغذیه ما ایرانی ها مجبوریم حداقل 10 دقیقه اونجا بساط پهن کنیم و خانم خونه هم یک حوله انداخته روی جا حوله ائی در دستشوئی و خبر نداره این حوله چه نقشی در جذب بخارات سمی ادرار و مدفوع دارد و آقای بیچاره هم بعد از وضو و شستن صورت اون حوله را میماله توی صورتش و فاتحه مع الصلوات. (یعنی آخر آلودگی)

این موضوع را من با محلول تنتورید و.... امتحان کردم و حوله حاوی این بخارات را داخل آن قرار دادم و دیدم ظرف چند دقیقه این محلول حاوی انواع اسیدهای باز شده است.

خلاصه اینکه یکی از عوامل ریزش مو و بیماری های ما ایرانی ها همین بخارات ناشی از ادرار در توالت های ماست.

برای حل این موضوع: اول حوله را خارج از توالت و روی جای مخصوص قرار دهید. دوم: روی سنگ پا کمی سرکه ریخته و هفته ائی یک دفعه این سنگ پا را به مدت 4 ساعت در کنار سنگ توالت قرار بدهید.در ضمن قرار دادن سنگ نمک هم عامل جذب این بخارات سمی خواهد بود.

راستی حالا که صحبت از توالت شد بد نیست بدونید: قدیم ندیما وقتی توی جنگ کسی جراحت میدید و بدنش زخم برمیداشت فورا" روی زخم خود ادرار میکرد و یک موم عسل روی آن قرار میداد و با پارچه روی زخم را میبست.

دلیلش هم اینه که ادرار استرلیزه ترین و پاکیزه ترین محصول تولیدی از کلیه و بدن است و دلیل اینکه دین اسلام آن را نجس شمرده این است که تا در محیط آزاد و خارج از بدن قرار گیرد به علت این استرلیزه بودن فورا" باکتری و آلودگی محیط را به خود جذب میکند و نجس میشود.

بگذریم: بریم سراغ چیزای خوب تر:

شما وقتی سیب زمینی را بصورت پخته از آتیش بیرون می آورید ظرف یک ساعت در معده هضم خواهد شد. سیب زمینی آب پز ظرف 4 ساعت هضم میشود و سیب زمینی سرخ کرده ظرف 12 ساعت نصفش هضم و نصفش از طریق معده اخراج خواهد شد.

این رو گفتم برای پدر مادرهایی که به بچه بیچاره چیپس میدهند و شب طفل بیچاره موقع خواب باید صد دفعه این پهلو و آن پهلو شود تا در آخر سم حاصل از این چیپس جذب بدنش شود.

کسانی هم که سراغ من می آیند و اعلام میکنند: چرا میگید پفک سمی است؟ جهت اطلاع کافی است پفک را با آب خیس کنید و با شصت دستتان آن را به سرامیک آشپزخانه بچسبانید. بعد از 8 ساعت عمرا" بتونید این پفک خشک شده  را از دیوار بکنید. باید کلی کاردک و چاقو بزنید تا کنده شود. حالا حساب کنید این پفک با بزاق چسبنده خیس میشود و وارد دیواره معده میشود....

یک روش هم برای کسانی که مدعی هستند سیستم گوارش و جذب آنها هیچ مشکلی ندارد:

يك حبه سير را بطور كامل بدون جويدن و خورد شدن قورت داده اگر قبل از 24 ساعت از بدن خارج شد بدن سالم است زيرا در اين مدت هيچ ميكروبي در بدن نمي تواند رشد كند.و اگر طولاني تر شد دچار يبوست (محل رشد ميكروب )بوده و بيماريد

بعد از تمام این حرفها میخواهم یک نسخه سحر آمیز به کسانی بدهم که از ضعف اعصاب و سوزش و تپش قلب رنج میبرند...تا یک موضوعی پیش میاد زود قاطی میکنند و عصبانی میشوند.

یک سیب خنک(یخچالی) را رنده کنید + داخل این پالودهء سیب یک قاشق چایخوری تخم بادرنجبویه(فرنجمشک) اضافه کنید + یک استکان عرق بهار نارنج + یک استکان عرق بیدمشک اضافه کنید.

یک قاشق قبل از خواب صبح یا ظهر و شب میل کنید.

این مجموعه سحرآمیز اعصاب را آرام میکند و قلب را از سوزش و تشنج باز میدارد و خواب آرامی در پی خواهد داشت.

 

قبل از ارائه جواب سئوالات خواستم بگم: توی همین ایران خودمان هزاران نفر هستند که به عنوان یک ثروت غنی از تجربیات طب سنتی زندگی میکنند و ما از آن بی خبریم! خود من افتخار شاگردی مردی را داشتم به نام حاج شاکر که توی روستای ده نوین با 90 سال زندگی میکرد و سواد نوشتن در حد اکابر داشت. ولی چنان تجربه ائی در درمان بیماری های لا علاج داشت که هنوز که هنوزه روی دستش کسی ندیدم و متاسفانه پارسال ایشون رو از دست دادیم.

یکی از اهداف کانون طب سنتی ایران شناسائی این ثروت های ایرانی در دورترین نقاط میباشد تا بتوان بانک اطلاعات از تجربیات از عزیزان بدست آورد. فردا دیگه اینها نیستند و ما میمونیم و عدم اگاهی.
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:36  توسط محمد بهروزی  | 

دوشنبه اول مهر:
امروز روز اولي است كه من دانشجو شده ام. شماره ي كلاس را از روي برد پيدا كردم. توي كلاس هيچ كس نبود، فقط يك پسر نشسته بود. وقتي پرسيدم «كلاس ادبيات اينجاست؟» خنديد و گفت:بله، اما تشكيل نمي شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه يكي دو هفته ي اول كه كلاس ها تشكيل نمي شود و خنديد.

 


با اينكه از خنديدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسيد كه ترم يكي هستيد يا نه. گمانم مي خواست سر صحبت را باز كند و بيايد خواستگاري؛ اما شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد نخندد!

 


***

 


دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را ديدم از دور به من سلام كرد، من هم جوابش را ندادم. شايد دوباره مي خواست از من خواستگاري كند. وارد كلاس كه شدم استاد گفت:"دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بوديد؟" يكي از پسرهاي كلاس گفت:«لابد ايشان خواب بودن.» من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاري كند، هيچ وقت جوابش را نمي دهم چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد طعنه نزند!

 


***

 


چهارشنبه:امروز صبح قبل از اينكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كيك و سانديس گرفتم او هم از من پرسيد كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زياد جوابش را ندادم. به نظرم مي خواست از من خواستگاري كند، اما رويش نشد. اگر چه خواستگاري هم مي كرد، من قبول نمي كردم؛ آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه تحصيلات شوهرم اندازه ي خودم باشد!

 


***

 


جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشي را كه برداشتم، پسري گفت: خانم ميشه مزاحمتون بشم؟ من هم كه فهميدم منظورش چيست اول از سن و درس و كارش پرسيدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمي دانم چي شد يخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كرد. گمانم باورش نمي شد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم خجالتي نباشد!

 


***

 


سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد مي كرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوي مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره ديدمش. اين دفعه كه به مغازه اش بروم مي گويم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بيچاره از بلاتكليفي دربيايد، چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم گير نباشد!

 


***

 


سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نبايد به فكر ازدواج باشم. گفت كه مي خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتي كه او نخواهد ازدواج كند ديگر جواب تلفنش را نمي دهم، بعد هم گوشي را گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم مي‌كرد، ولي شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد!

 


***

 


چهارشنبه:امروز يكي از پسرهاي سال بالايي كه ديرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهي كرد، من هم بخشيدمش. به نظرم مي‌خواست از من خواستگاري كند، چون فهميد من چه همسر مهربان و با گذشتي برايش مي‌شوم؛ اما من قبول نمي‌كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسي تنه نزند!

 


***

 


جمعه: امروز تمام مدت خوابيده بودم؛ حتي به تلفن هم جواب ندادم، آخر بايد سرحرفم بايستم. گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جواي تلفنش را نمي دهم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم مسئوليت پذير باشد!

 


***

 


دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كيك و سانديس گرفتم. وقتي گفتم دو تا، بلند پرسيد چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هايش كه تو هم رفت فهميد كه غيرتي است. حالا مطمئنم كه او نمي تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم غيرتي نباشد، چون اين كارها قديمي شده!

 


***

 


پنچ شنبه:امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع كردم. با او هم ازدواج نمي كنم؛ چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم هي مرا امتحان نكند!

 


***

 


دوشنبه:امروز روز بدي بود. همان پسر سال بالايي شيريني ازدواجش را پخش كرد. خيلي ناراحت شدم گريه هم كردم ولي حتي اگر به پايم هم بيفتد ديگر با او ازدواج نمي كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم وفادار باشد!

 


***

 


شنبه:امروز يك پسر بچه توي مغازه ي اصغرآقا بقال بود. اول خيال كردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هي بابا بابا مي گفت. دوزاريم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زن ديگري نداشته باشد!

 


***

 


يكشنبه:امروز همان پسري كه روز اول ديدمش اومد طرفم. مي دانستم كه دير يا زود از من خواستگاري مي كند. كمي كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاري كنم و اجازه بگيرم كه كمي با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم چشم پاك باشد!

 


***

 


ترم آخر : امروز هيچ كس از من خواستگاري نكرد. من مي دانم مي ترشم و آخر سر هم مجبور مي شم زن اكبرآقا مكانيك بشوم...


 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 2:48  توسط محمد بهروزی  | 

    اصفهانيه داشته توي اتوبان با سرعت ۱۸۰ كيلومتر در ساعت مي رفته كه پليس با دوربينش شكارش مي كنه و ماشينشو متوقف مي كنه. پليسه مياد كنار ماشينو ميگه: گواهينامه و كارت ماشينو بدين.

    اصفهانيه ميگه: من گواهينامه ندارم. اين ماشينم مالي من نيست. كارتا ايناشم پيشي من نيست. من صَحَبي ماشينا كشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب. حالاوَم داشتم ميرفتم از مرز فرار كونم، شوما منا گرفتين.

    پليسه كه حسابي حيرت زده شده بوده بيسيم ميزنه به فرمانده اش و عين قضيه رو تعريف مي كنه و درخواست كمك مي كنه. فرمانده اش هم ميگه تو كاري نكن من خودم دارم ميام.

    فرمانده در اسرع وقت خودشو به محل ميرسونه و به راننده اصفهاني ميگه: آقا گواهينامه؟ اصفهانيه گواهينامه اش رو از تو جيبش در مياره ميده به فرمانده. فرمانده ميگه: كارت ماشين؟ اصفهانيه كارت ماشين كه به نام خودش بوده رو از تو جيبش در مياره ميده به فرمانده. فرمانده ميگه: در صندوق عقبو باز كن. اصفهانيه درو باز ميكنه و فرمانده ميبينه كه صندوق هم خاليه.

    فرمانده كه حسابي گيج شده بوده، به اصفهانيه ميگه: پس اين مأمور ما چي ميگه؟!

    اصفهانيه ميگه: چي ميدونم والا جناب سرهنگ! حتماً الانم ميخاد بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت ميرفتم؟!!!!

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:26  توسط محمد بهروزی  | 



It is true.. in the 21st  Century:

Our communication – Wireless
Our telephone           - Cordless
Our cooking             - Fireless
Our youth                 - Jobless
Our Ladies                - Topless
Our food                   - Fatless
Our labor                  - Effortless
Our conduct              - Worthless
Our relation              - Loveless
Our attitude              - Careless
Our feelings              - Heartless
Our politics              - Shameless
Our education           - Valueless
Our follies                - Countless
Our arguments          - Baseless
Our boss                  -Brainless
Our Job                    - Thankless
Our Salary               - Less and less

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 3:5  توسط محمد بهروزی  | 

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ...

 


 یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

 


یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

 

 
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

 


یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!!

 

 

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت!

 


یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

 


یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند!


 

یک تقویت کننده  فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است!


 

یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

 

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!

  

 
آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند.

جرج برناردشاو

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:51  توسط محمد بهروزی  | 

Bill Gates organized an enormous session to recruit a new Chairman for Microsoft Europe. 5000 candidates assembled in a large room. One candidate is Amir an Iranian guy.

Bill Gates thanked all the candidates for coming and asking those who do not know JAVA program to leave. 2000 people leave the room. Amir says himself, 'I do not know JAVA but I have nothing to lose if I stay. I'll give it a try'

Bill Gates asked the candidates who never had experience of managing more than 100 people to leave.

2000 people leave the room. Amir says to himself ' I never managed anybody by myself but I have nothing to lose if I stay. What can happen to me?' So he stays.

Then Bill Gates asked candidates who do not have management diplomas to leave. 500 people leave the room. Amir says to himself, 'I left school at 15 but what have I got to lose?' So he stays in the room.

Lastly, Bill Gates asked the candidates who do not speak Serbo - Croat to leave. 498 people leave the room. Amir says to himself, 'I do not speak one word of Serbo - Croat but what do I have to lose?' So he stays and finds himself with one other candidate.

Everyone else has gone.

Bill Gates joined them and said 'Apparently you are the only two candidates who speak Serbo - Croat, so I'd now like to hear you have a conversation together in that language.'

Calmly, Amir turns to the other candidate and says "in folanfolan shode chi az joune ma mikhad?"

The other candidate answers "age to midouni, manam midounam!"

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 21:24  توسط محمد بهروزی  | 

صورت حساب

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

ثروت واقعی

روزي يک مرد ثروتمند پسرك خود را به روستايي برد تا به او نشان دهد چقدر مردمي که در آنجا زندگي مي کنند فقير هستند آنها يک شبانه روز در خانه محقر يک روستائي به سر بردند۰
در راه بازگشت مرد از پسرش پرسيد
اين سفر را چگونه ديدي؟
پسر پاسخ داد: عالي بود پدر!
پدر پرسيد: آيا به زندگي آنها توجه کردي؟
پسر پاسخ داد: در مورد آن بسيار فكر كردم.
و پدر پرسيد: پسرم، از اين سفر چه آموختي؟
پسر کمي تامل كرد و با آرامي گفت: «دريافتم، اگر در حياط ما يک جوي است اما آنها رودخانه اي دارند که نهايت ندارد، اگرما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم اماآنها ستارگان درخشان را دارند، اگرحياط ما به ديوار محدود است ،اما باغ آنها بي انتهاست.
زبان پدر بند آمده بود
در پايان پسر گفت: پدر متشكرم، شما به من نشان دادي كه ما حقيقتاً فقير و ناتوان هستيم، خصوصاً به اين خاطر كه ما با چنين افراد ثروتمندي دوستي و معاشرت نداريم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 0:47  توسط محمد بهروزی  | 

دوشنبه گذشته سالروز کشف قاره امريکا بود.

اگر کريستوفر کلمبوس ازدواج کرده بود، ممکن بود هيچگاه قاره امريکا را کشف نکند، چون بجای برنامه ريزی و تمرکز در مورد يک چنين سفر ماجراجويانه ای، بايد وقتش را به جواب دادن به همسرش، در مورد سوالات ذيل می گذراند :

-کجا داری ميری؟

-با کی؟

-واسه چی؟

-چطوری دارين می رين؟

-کشف چی؟

-چرا فقط تو؟

-تا تو برگردی من چيکار کنم؟!

-می تونم منم باهات بيام؟!

-کِی برمی گردی؟

-برای شام خونه ای ديگه؟!

-واسم چی مياری؟

-تو عمدا اين برنامه رو بدون من ريختی، اينطور نيست؟!

-جواب منو بده؟

-من می خوام برم خونه مامانم!

-من می خوام تو منو اونجا برسونی!

-ديگه هيچوقت به اين خونه برنمی گردم!

-منظورت چيه "اوکی"؟!

-چرا جلوم رو نمی گيری؟!

-من اصلا نمی فهمم اين کشف درباره چی هست؟

-تو هميشه اينجوری رفتار می کنی!

-آخرين بار هم همين کار رو کردی!

-می بينم اين روزها داری يه کارهايی می کنی!

-من هنوز نمی فهمم، مگه چيز ديگه ايی هم برای کشف کردن مونده!

ظاهرا در مورد اين يک موضوع، تمام فرهنگها به طرز وحشتناکی با هم وجه مشترک دارند. در ضمن، خوب شد
کريستوفر کلمبوس مجرد بود
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 15:36  توسط محمد بهروزی  | 



 

یک سخنران معروف در مجلسی ، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ 

دست همه حاضرین بالا رفت!

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم. 

و سپس در برابر نگاه‏های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟! 

و باز دستهای حاضرین بالا رفت... 

این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید! 

بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟! 

و باز دست همه بالا رفت!!! 

سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید...

 

 

و ادامه داد:

 

 

در زندگی واقعی هم همین‏طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبرو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک ‏آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرف‏نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم...

 

 

جمله روز :

 

 

پروردگارا  به من آرامشی عطا فرما تا آنچه را که نمی توانم تغییر دهم، بپذیرم 

و شهامتی که آنچه را که می توانم، تغییر دهم 

و بینشی که تفاوت این دو را بدانم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 13:7  توسط محمد بهروزی  | 



يك شب كه من و همسرم توي رختواب مشغول ناز و نوازش بوديم. در حالي كه احتمال وقوع حوادثي هر لحظه بيشتر و بيشتر مي‌شد يك دفعه خانم برگشت و به من گفت: "من حوصله‌اش رو ندارم فقط مي‌خوام كه بغلم كني."
چي؟ يعني چه؟
و اون جوابي رو كه هر مردي رو به در و ديوار مي‌كوبونه بهم داد:
تو اصلاً به احساسات من به عنوان يك زن توجه نداري و فقط به فكر رابطه‌ي فيزيكي ما هستي!
و بعد در پاسخ به چشم‌هاي من كه از حدقه داشت در مي‌اومد اضافه كرد:
تو چرا نمي‌توني من رو بخاطر خودم دوست داشته باشي نه براي چيزي كه توي رختواب بين من و تو اتفاق مي‌افته؟
خوب واضح و مبرهن بود كه اون شب ديگه هيچ حادثه‌اي رخ نمي‌ده. براي همين من هم با افسردگي خوابيدم.
فرداي اون شب ترجيح دادم كه مرخصي بگيرم و يك كمي وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتيم بيرون و توي يك رستوران شيك ناهار خورديم. بعدش رفتيم توي يك بوتيك بزرگ و مشغول خريد شديم.
چندين دست لباس گرون قيمت رو امتحان كرد و چون نمي‌تونست تصميم بگيره من بهش گفتم كه بهتره همه رو برداره. بعدش براي اينكه ست تكميل بشه توي قسمت كفش‌ها براي هر دست لباس يك جفت هم كفش انتخاب كرديم. در نهايت هم توي قسمت جواهرات يك جفت گوشواره‌اي الماس.
حضورتون عرض كنم كه از خوشحالي داشت ذوق مرگ مي‌شد.. حتي فكر كنم سعي كرد من و امتحان كه چون ازم خواست براش يك مچ‌بند تنيس بخرم، با وجود اينكه حتي يك بار هم راكت تنيس رو دستش نگرفته‌بود. نمي‌تونست باور كنه وقتي در جواب درخواستش گفتم: "برشدار عزيزم."
در اوج لذت از تمام اين خريد‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزيزم فكر كنم همين‌ها خوبه. بيا بريم حساب كنيم."
در همين لحظه بود كه گفتم: "نه عزيزم من حالش و ندارم."
با چشماي بيرون زده و فك افتاده گفت:"چي؟"
عزيزم من مي‌خوام كه تو فقط كمي اين چيزا رو بغل كني. تو به وضعيت اقتصاديه من به عنوان يك مرد هيچ توجهي نداري و فقط همين كه من برات چيزي بخرم برات مهمه."
و موقعي كه توي چشماش مي‌خوندم كه همين الاناست كه بياد و منو بكشه اضافه كردم: "چرا نمي‌توني من و بخاطر خودم دوست داشته‌باشي نه بخاطر چيزايي كه برات مي‌خرم؟"
خوب امشب هم توي اتاق‌خواب هيچ اتفاقي نمي‌افته فقط دلم خنك شده كه فهميده "هرچي عوض داره گله نداره."
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 10:27  توسط محمد بهروزی  | 

آنچه به پيوست می آید دو خاطره ازجهانگیر هدایت برادر زاده ی صادق هدایت (پسر عیسی خان هدایت)است، در مورد اين نویسنده ی مشهور که خواننده می تواند در آنها تصویر گذران چهره ی هدایت را ببیند:


کودکی دبستانی بودم که مرا مدتی فرستادند به منزل پدر بزرگم. این خانه که در خیابان کوشک بود منزلی بود قدیمی و بزرگ و دارای باغ. این خانه یک هشتی داشت و اتاق عمویم صادق هدایت در طرف چپ آن بود

من یک روز در وسط هشتی با عمویم برخورد کردم، وقتی او را دیدم سر جایم میخکوب ایستادم و سلام کردم. آن وقت ها به ما یاد داده بودند در مقابل بزرگترها با ادب و آرام و مطیع باشیم. با تعجب مرا نگاه کرد، آن لبخند معروف و محو و بسیار دوست داشتنی پُر از صداقت خودش را به من نشان داد و گفت:

- سلام. اینجا چی کار می کنی؟

- من اومده ام اینجا!

- یعنی اینجا مانده ای؟

- بله، اینجا پیش خانجین(=خانم جان، مادر بزرگ) هستم.

- عیسی خان کی می آید دنبالت؟

- نمی دانم.


بعد صادق هدایت خداحافظی کرد و رفت. در همین ایام، یک روز که مشغول بازی بودم پدر بزرگم آمد توی ایوان سراسری خانه و در حالی که تفنگی در دستش بود، ایستاد. من از او حساب می بردم. روی هم رفته بد اخم و خیلی جدی بود. مرا صدا کرد، رفتم جلو و یک مرتبه آن تفنگ را داد به من و گفت:«بیا با این بازی کن.»

این یکی از خوشترین خاطره های ایّام کودکی من است که صاحب آن تفنگ قدیمی شدم. یک روز که داشتم با همان تفنگ توی هشتی بازی می کردم با صادق هدایت مواجه شدم، به علامت ترس دستش را تکان داد و گفت: «گوله هم داره؟» جواب دادم:«نه، نداره»

باز با همان تبسم فراموش نشدنی گفت:«خیالم راحت شد، خطری نداره.»

خاطره ی دوم من زمانی است که من با صادق هدایت هم خانه شده بودم و در دبیرستان تحصیل می کردم و برای خودم نو جوانی بودم. این بار در خانه ای مسکن داشتیم واقع در کوچه ی پشت دانشسرای عالی. این خانه اجاره ای بود. چون پدر بزرگم داشت ساختمانی در خیابان ثریّا می ساخت، در مدت ساختن آن خانه ، در این خانه ی اجاره ای اقامت کرده بود. در حیاط خانه باغچه ای بود و یک حوض بیضی شکل هم در وسط داشت. شب های تابستان من علاقه داشتم در فضای آزاد، در حیاط بخوابم. روی تخت چوبی معمول آن ایّام پشه بند را می زدیم و شب ها در هوای خنک تابستان تهران می خوابیدم. در کنار تخت من، تخت صادق هدایت بود که او هم از گرمای اتاقش به حیاط پناه آورده بود و در داخل یک پشه بند در حیاط می خوابید. بالای سر ِ ما یک لامپ به یک سر پیچ آویزان بود و شب ها آن را روشن می گذاشتند که ساکنان در گذشتن از باغچه و حوض دچار مشکل نشوند. یک شب من خوابم نمی برد که صادق هدایت از بیرون آمد. موقع خواب پیژامه ی راه راهش را می پوشید و خیلی آرام و بی سر و صدا می آمد و می خوابید. آن شب آن چراغ روشن مانده بود. وقتی رفت داخل پشه بند، زود متوجه شد که نور لامپ برق مزاحم است، آهسته از پشه بند بیرون آمد و شروع کرد به جستجوی کلید برق که چراغ را خاموش کند، ولی هر چه بیشتر جست، کمتر یافت و بالاخره یکی از چوب های پشه بند را برداشت، زد لامپ را شکست و بعد هم آمد راحت گرفت و خوابید و من در حالی که سرم را در بالش خودم چپانده بودم، می خندیدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 1:41  توسط محمد بهروزی  | 






It is the month of April, on the shores of the Black Sea . It is
raining, and the little town looks totally deserted. It is tough
times, everybody is in debt, and everybody lives on credit.

ماه آپريل است، درکنار يکی از سواحل دريای سياه. باران می بارد، و شهر کوچک همانند صحرا خالی بنظر می رسد. درست هنگامی است که همه در يک بدهکاری بسر می برند و هر کدام برمنبای اعتبارشان زندگی را گذران می کنند.



Suddenly, a rich tourist comes to town.
He enters the only hotel, lays a 100 Euro note on the
reception counter, and goes to inspect the rooms upstairs in
order to pick one.

ناگهان، يک مرد بسيار ثروتمندی وارد شهر می شود. او وارد تنهاهتلی که در اين ساحل است می شود، اسکناس 100 يوروئی را روی پيشخوان هتل میگذارد و برای بازديد اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا می رود.



The hotel proprietor takes the 100 Euro note and runs to
pay his debt to the butcher.

صاحب هتل اسکناس 100 يوروئی را برميدارد و در اين فاصله می دهد و بدهی خودش را به قصاب می پردازد.



The Butcher takes the 100 Euro note, and runs to pay his
debt to the pig grower.

قصاب اسکناس 100 يوروئی را برميدارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک می رود و بدهی خود را به او می پردازد.



The pig grower takes the 100 Euro note, and runs to pay his
debt to the supplier of his feed and fuel.
The supplier of feed and fuel takes the 100 Euro note and
runs to pay his debt to the town's prostitute that in these
hard times, gave her "services" on credit.

مزرعه دار، اسکناس 100 يوروئی را با شتاب برای پرداخت بدهی اش به تامين کننده خوراک دام و سوخت ميدود. تامين کننده سوخت و خوراک دام برای پرداخت بدهی خود اسکناس 100 يوروئی را با شتاب پرداخت به فاحشه شهر که به او بدهکار بود ميبرد. او در اين اوضاع خراب اقتصادی به اعتبار مزرعه دار «خدمتش» را انجام داده بود تا پولش را بعدا دريافت کند.



The hooker runs to the hotel, and pays off her de bt with the
100 Euro note to the hotel proprietor to pay for the rooms
that she rented when she brought her clients there.

فاحشه اسکناس را با شتاب به هتل می آورد زيرااو به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگاميکه مشتری خودش را يکشب به هتل آورد اتاق را به اعتبار کرايه کرده بود تا بعدا پولش را بپردازد.



The hotel proprietor then lays the 100 Euro note back on
the counter.

حالا هتل دار اسکناس را روی پيشخوان گذاشته است.



At that moment, the rich tourist comes down after inspecting
the rooms, and takes his 100 Euro note, after saying that he
did not like any of the rooms, and leaves town.

در اين هنگام توريست ثروتمند پس از بازديد اتاق های هتل برميگردد و اسکناس 100 يوروئی خود را برميدارد و می گويد از اتاق ها خوشش نيامد و شهر را ترک می کند.



No one earned anything. However, the whole town is now
without debt, and looks to the future with a lot of optimism.
And that, ladies and gentlemen, is how the UK. Government has been doing business all along!!!!

 

در اين پروسه هيچکس صاحب پول نشده است. ولی بهر حال همه شهروندان در اين هنگامه بدهی بهم ندارند همه بدهی هايشان را پرداخته اندو با يک انتظار خوشبينانه ای به آينده نگاه می کنند.

خانم ها و آقايان گرامی، خوب است بدانيد، با اين ترتيب است که دولت انگلستان در سرتاسر موجوديتش معامله می کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 15:19  توسط محمد بهروزی  | 

مرد جوان: ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده؟؟
پیرمرد: معلومه که نه.
- چرا آقا...مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین؟؟
- یه چیزایی کم میشه...و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه.
- ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟؟
- ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر می کنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟؟
- خوب...آره امکان داره.
- امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیش تر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی.
- خوب...آره این هم امکان داره.
- یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور و ورا رد می شدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده.
- آره ممکنه.
- بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد.
- لبخندی بر لب مرد جوان نشست.
- در این زمان هست که تو هی می خوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش می خوای باهات قرار بذاره و یا این که با هم برین سینما.
- مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد.
- دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست می کنی که باهات ازدواج کنه.
- مرد جوان دوباره لبخند زد.
- یه روزی هر دوتاتون میایین پیش من و به عشقتون اعتراف می کنین و از من واسه عروسیتون اجازه می خواین
- اوه بله...حتما و تبسمی بر لبانش نشست.
- پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت: من هیچ وقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه...می فهمی؟ و با عصبانیت دور شد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 12:21  توسط محمد بهروزی  | 

کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده
        

نامه شماره یک
سلام خدای عزیز

اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستار تو
بابی

 

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

 

نامه شماره دو

سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی

 

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

 

نامه شماره سه

سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی

 

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.

بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کلیسا فرار کرد.

بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

 

نامه شماره چهار

سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 20:54  توسط محمد بهروزی  | 

این متن نوشته خانم " بلقیس سلیمانی" یکی از نویسندگان  معاصر است

HydroForum ® Group

من کی هستم؟!

============ =========


HydroForum ® Group


من« دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و

 همزمان قند توي دلم آب مي شود.
 

============ ========= =====

HydroForum ® Group


من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ

 خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم

============ ========= ========= =

...HydroForum ® Group
من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي

 خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند

============ ========= ========= ===

.. HydroForum ® Group
من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات

وفاداري اش  البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه

 شهر به چاپ مي رساند

============ ========= ========= ===

... HydroForum ® Group


من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به

 حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام

ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد

============ ========= ========= ===

..HydroForum ® Group
من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون

قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.
 

============ ========= ========= ===

HydroForum ® Group


من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق

وقت شان را بيهوده مي گذرانند.
 

============ ========= ========= ===

HydroForum ® Group
من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد

و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.
 

============ ========= ========= ===


HydroForum ® Group


من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم

حق ارثم را بگيرند.
 

============ ========= ========= ===

HydroForum ® Group
من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و

 نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.
 

============ ========= ========= ===


HydroForum ® Group


من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي

 مي کند.

 

============ ========= ========= ===

HydroForum ® Group
من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به

 يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.
 

============ ========= ========= ===

HydroForum ® Group
من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن

 ماشينش در پارکينگ مي شنود.
 

============ ========= ========= ===


HydroForum ® Group


من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به

 پدرشان نگويم.
 

============ ========= ========= ===

HydroForum ® Group
من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم

محکم مي کنم و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش

 هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.
 

============ ========= ========= ===

HydroForum ® Group
من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و

 کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند.
 

============ ========= ========= ===


HydroForum ® Group
من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش

 نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.
 

============ ========= ========= ===


HydroForum ® Group


من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي،

عزيزم،عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و....» هستم.
 

============ ========= ========= ===
 

HydroForum ® Group


من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه

 روي یقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم.

 

============ ========= ========= ===

HydroForum ® Group
من در محاوره ی ديرپاي اين کهن بوم ؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره،

 مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم..
 

============ ========= ========= ===


HydroForum ® Group
دامادم به من «وروره جادو» مي گويد.
 

============ ========= ========= ===


HydroForum ® Group
حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند.
 

============ ========= ========= ===

HydroForum ® Group


من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.

 

============ ========= ========= ===

HydroForum ® Group


مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 19:31  توسط محمد بهروزی  | 

 می گویند فیدل  - رهبر انقلاب کوبا - را به خانه پرستو کشاندند، عکسهایی آنچنانی از  او تهیه کردند، عکسها را برای او فرستادند تا با او معامله کنند، فیدل عکسها را به همسرش داد و گفت: " یاد بگیر! " سپس در یک سخنرانی برای ملت کوبا،ماجرا را شرح داد و گفت می خواهند با این عکسهایی که از من گرفته اند کشورم را بفروشم،من منافع ملی را با این چیزها نمی فروشم!


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:56  توسط محمد بهروزی  |