تبليغاتX
خیالات مبهم یک پراگماتیست

خیالات مبهم یک پراگماتیست

شرحی بر درد دلهای درونی پر از ابهام



مرد میانسال وارد فروشگاه اتومبیل شد.  ب‌ام‌و آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود.  وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد.  قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد.  وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود.  کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد.  چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت.  پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس.  سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید.

مرد به اوج هیجان رسیده بود.  نگاهی به آینه انداخت.  دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است.  مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد.  لَختی اندیشید.  سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود.  به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.

ناگهان به خود آمد و گفت، 'مرا چه می‌شود که در این سنّ و سال با این سرعت می‎رانم؟  باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد.'  از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد.  اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد.  افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت، 'ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است.  امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی بروم.  سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم.  اگر دلیلی قانع‌کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی.'

مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت، 'می‌دونی، جناب سروان؛ سالها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد.  تصوّر کردم داری اونو برمی‌گردونی!'

افسر خندید و گفت، 'روز خوبی داشته باشید، آقا!'

برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 11:44  توسط محمد بهروزی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

۱ - اگر همواره مانند گذشته بينديشيد همان چيزهائي را بدست مياوريد که تا بحال کسب کرده ايد.
۲ - دنيا هم به آدم هاي خوشبين و بد بين نياز دارد.  چون آدمهاي خوشبين هواپيما ميسازند و افراد بد بين چتر نجات.
۳ - سعي کنيد آنچه را دوست داريد بدست آوريد و گر نه بايد آنچيري را که بدست مياوريد دوست داشته باشيد.
۴ - داشتن علم بهتر از داشتن ثروت است ولي نداشتن ثروت بدتر از نداشتن علم است.
۵ - لذتي که در فراق است که در وصال نيست چون در فراق شوق وصال است و در وصال بيم فراق.
۶ - سعي کن بخاطر کسي که دوستش داري غرورت را از دست بدي.  ولي مواظب باش که بخاطر غرورت کسي رو که دوستش داري از دست ندي.
۷ - فرشته از سنگ ميپرسد چرا از خدا نمي خواهي که تو را انسان کند, سنگ ميگه آنقدر سخت نشدم که انسان شوم.
۸ - هيچ وقت عشق را گدائي نکن چون معمولاً چيز با ارزش را بگدا نميدن.
۹ - کسي را براي دوستي انتخاب کن که قلب بزرگ داشته باشه تا مجبور نشي براي اينکه در قلبش جا بگيري خودت را کوچک کني.
۱۰ - هرگز اميد را از کسي صلب نکن شايد آن تنها چيزي است که دارد.
۱۱ - در قرض دادن بدوست احتياط کن تا مبادا هر دو را از دست بدهي.
۱۲ - زندگي معلم بيرحمي است که اول امتحان ميگيرد بعد درس مي دهد.
۱۳ - هيچ وقت رازت را بکسي نگو.  وقتي خودت نمي تواني حفظش کني چطور انتظار داري کس ديگه ائي برات راز نگهدار باشد.
۱۴ - هرگاه ديدي گناهي آنقدر بزرگه که نميشه ببخشيش, بدون که از کوچيکي قلبته نه از بزرگي گناه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 22:54  توسط محمد بهروزی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

وطن، جایی که تعلقات روحیت آنجاست...

وطن مکان نیست، بهانه است...

وطن هرکس قلب اوست

به فردا بیاندیش!


... و تقدیم به بهترینهای زندگی ام:


بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم

دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم

دل به تو دادم فتادم به بند

ای گل بر اشک خونینم بخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز

چشم من باشد به راهت هنوز

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 14:52  توسط محمد بهروزی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟

 
زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.
 
 
زندگی را نخواهیم فهمید اگرعزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.
 
زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.
 
زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی‌نتیجه ماند.
 
زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز می‌شوند، پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد.
 
زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل‌بستن بهراسیم.
 
زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم.
 
فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بسته‌ای می‌رسیم و یک‌صد کلید در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد. شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آنها در را باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می‌کند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود‌ و نه کلید دیگر است. یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند. از روی همین زمین خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که معنای زندگی فهمیده می‌شود و ما با توانایی‌ها و قدرت‌های درون خود بیشتر آشنا می‌شویم.

 

زندگی را نخواهیم فهمید

اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 2:30  توسط محمد بهروزی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin



دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
به پر و پاي فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن."
لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز.... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگي كن."
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد، اما مي‌ترسيد حركت كند، مي‌ترسيد راه برود، مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم."
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ....
اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش دوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگي كرد.
فرداي آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!"
زندگي انسان داراي طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن مي انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگي آن است..
امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتي براي طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 23:21  توسط محمد بهروزی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

فرناندو سورنتینو
محمدرضا فرزاد

تقریباً ده صبح شنبه روزی بود. پسر بزرگة من که مظهر شرارت است، از روی بی فکری با یک تکه سیم روی درِ آپارتمان مجاورمان، گل و بته ای کشیده بود. چیز همچین ترسناکی و ناجوری نبود، فقط یک پیچ و تاب خیلی کوچک، آنقدر کوچک که هر کسی هم دنبالش میگشت، پیدایش نمیکرد. این را با ایمان و اعتقاد کامل اعتراف کنم که: اول فکر کردم که قضیه باید پنهان بماند (کدامتان تا به حال یک چنین لحظة ضعف و حقارتی داشته اید؟) ولی بعدش فهمیدم که درستش این است که از همسایه عذرخواهی کنم و بگویم که هزینة خسارتهای وارده را میدهم. این تصمیم صادقانه هم به این خاطر بود که مطمئن بودم هزینة خسارتها خیلی کم است. سریع چند تقّه روی درشان زدم. در مورد همسایه مان فقط این را میدانستم که تازه به ساختمانمان آمده بودند. سه تا بودند و هر سه نفر، مویشان بور بود. وقتی حرف میزدند، فهمیدم که خارجی هستند. یک کم بیشتر که حرف زدند فکر کردم که یا باید آلمانی باشند یا اتریشی یا سوئیسی. با خوش قلبی خندیدند و به روی خودشان هم نیاوردند. مسئلة خیلی مبهم این بود که حتّا وانمود کردند با ذرّه بین هم نمیتوانند خراش روی در را ببینند. با قطعیّت و خوشرویی تمام عذرخواهی من را رد کردند و گفتند: "پسرا، پسرن دیگه" و خلاصه اینکه حتّا قبول نکردند هزینة تعمیر را بدهم. با هم دستِ گرمی دادیم و در میان خنده های بلندمان، از هم جدا شدیم. وقتی به آپارتمان برگشتم، زنم که از سوراخِ در همه چیز را دیده بود، دستپاچه ازم پرسید: "خیلی زیاد شد؟" آرامش کردم: "یه پاپاسی هم نگرفتن"
زنم در حالیکه داشت کیف پول زنانه اش را میچلاند گفت: "عجب شانسی!" سرم را درست برنگردانده بودم که دیدم یک پاکت سفید کوچک از لای در آمده تو. توش یک کارت دعوت بود. دو اسم با حروف کوچک تایپ شده بود: ویلهلم هوفر و برونهیلد ه. کورنفلد هوفر. در دستخطی با خودکار آبی اضافه شده بود: "و ویلهلم گوستاو هوفر کوچولو. با عرضِ سلامهای گرم و صمیمانه خدمت خانم و آقای سورنتینو و عرض هزار شرمندگی و معذرت بابت اوقات بدی که احتمالاً به واسطة شیطنت سورنتینور کوچولو داشته اید، باید اعلام کنیم که اصلاً شیطنتی در کار نبوده و خوآن به درِ قدیمی ما با طرح کوچک و قشنگش جلوة تازه ای داده است." شگفت زده، گفتم: "هِی خدا! چه آدمای عجیبی! نه که عصبانی نشدن هیچی، تازه معذرتم میخوان."
برای اینکه یک جوری مهربانیشان را تلافی کرده باشم، یک کتاب بچگانة جدید را که به عنوان هدیه برای خوآن مانوئل نگه داشته بودم، برداشتم و از خوآن خواستم تا آنرا به ویلهلم گوستاو هوفر کوچولو هدیه بدهد. آن روز روی شانس بودم. خوآن مانوئل بدون تحمیل شرط تحقیرآمیزی، خواهشم را اطاعت کرد و حامل ارادتمندانه ترین سپاسهای خانوادة هوفر و بچه شان به خانه برگشت.
تقریباً ساعت دوازده ظهر بود. همیشه شنبه ها به طرز مذبوحانه و ناموفقی سعی میکنم چیزی بخوانم. شستم، کتاب را باز کردم، دو کلام نخوانده بودم که زنگ در را زدند. این جور مواقع من همیشه تنها فرد خانه ام و باید از جا پا شوم. با دلخوری چس ناله ای کردم و بلند شدم. مرد جوانی را دیدم با یک سبیل که در لباس رسمی یک سرباز، پشت یک دسته گل قایم شده بود. یک کاغذ را امضا کردم. انعامی دادم و یک سلام نظامی گرفتم. رُزها را شمردم یک دو جینی میشد. بعد یک کارت اُخرایی رنگ را هم خواندم: "ویلهلم هوفر و برونهیلد ه. کورنفلد هوفر، درودهای صمیمانه شان را نثار خانم و آقای سورنتینو و خوآن مانوئل سورنتینوی کوچولو میکنند و از آن خانوادة محترم بابت کتاب دوست داشتنی قصّه های کودکان – غذای روح – که ویلهلم گوستاو کوچولو را مفتخر به دریافت آن کرده اند، کمال سپاس و تشکر را دارند."
درست در همان لحظه زنم از خرید برگشت. در حالیکه که کیفهای خرید را داشت خِرکش میکرد، گفت: "چه رُزای قشنگی! چقدر گل دوست دارم! چه خبره، گل خریدی؟ هیچ وقت از این کارا نمیکردی؟"
باید سریعتر اعتراف میکردم که آنها هدیه ای از طرف خانوادة هوفر است. زنم در حالیکه داشت رُزها را در گلدان میچید، گفت: "ما باید یه جوری ازشون تشکر کنیم. یه مهمونی چایی واسه شون میگیریم." من برای شنبه ها نقشة دیگری داشتم. حرفم را خوردم و گفتم: "امروز عصر؟" تقریباً شش عصر بود، دیگر چینیهای برّاق و یک رومیزی سفید، روی میز غذا را پُر کرده بودند. کمی قبل از آن طبق اوامر زنم که دنبالِ یکجور نمیدانم مد و سلیقة "وینی" بود میبایست میرفتم سر وقتِ غذاکدة اغذیه حاضری خیابان کالبیدو، یک چند تایی ساندویچ عصرانه و نان و شیرینی و دسر و خرده سفارشهای دیگر را میخریدم. همه چیز هم درجه یک، یک روبان سفید – سرخِ نازک هم دورشان؛ بلکه اشتهای آدم باز شود. همانطور که داشتم از کنار یک دکان ابزارآلات فروشی میگذشتم، یکجور خِنِسی گدامنشانه وادارم کرد تا قیمت چیزهایی را که خریده بودم با قیمت بزرگترین قوطیِ بهترین رنگِ بازار مقایسه کنم؛ و خب کمی دلم گرفت و ناراحت شدم.
خانوادة هوفر دست خالی نیامدند. دست و بالشان با یک کیک بزرگ، پر بود: یک کیک سفید و پر از خامه و نقش و نگار که جواب یک لشکر سرباز را هم میداد. زن من، از این دست و دل بازی بیش از حدّ آنها، تو لب رفت. من هم همینطور. ولی من یک کم احساس آزردگی میکردم. خانوادة هوفر که ورّاجی و روده درازیشان اغلب پر از عذرخواهی و چرب زبانی بود، نتوانستند دل من را بدست بیاورند و توجهم را بگیرند. خوآن مانوئل و ویلی کوچولو، که بازیشان دویدن و مبارزه و شلیک کردن و خرابی بار آوردن بود، دیگر داشتند حوصله ام را سر میبردند. 
سرِ ساعت هشت با خودم میگفتم که اگر بلند شوند و بروند، کارشان واقعاً قابل تقدیر است. امّا زنم توی آشپزخانه دم گوشم گفت: "اونا در حقمون خیلی خوبی کرده ان. اون کیکه! باید اونا رو شام نیگه داریم."
"که چی بخورن؟ هیچی واسه خوردن نداریم. چرا باس شام بخوریم، وقتی گشنمون نیس؟"
"اگه اینجا غذا نداریم، سر کوچه که هس. وقتی گشنمون نیس درسته کسی نگفته غذا بخوریم ولی مسئله سر یه میز نشستن و دور هم خوش گذروندنه."
با وجود این واقعیّت که واقعاً مسئله غذا نبود، تقریباً حول و حوش ده شب، همینطور مثل قاطر بار انداخته بودند، من هم دوباره بسته های بزرگ و معطر غذاهای حاضری را خریدم و آوردم. خانوادة هوفر هم اعتراض کردند که آنها از آن آدمهایی نیستند که دست خالی جایی بروند و سی بطری شراب ایتالیایی و پنج تا بطری کنیاک را در جعبه ای ساخته شده از برنز و آهن با خودشان آوردند. ساعت تقریباً دوی صبح بود. من خسته از کلّی پیاده روی در حالیکه تا خرخره غذا خورده بودم، مست و پاتیل، گیج و منگِ رفاقت، زود خوابم برد. یک خوش شانسی دیگر هم آوردم. ساعت شش خانوادة هوفر با لباس پلوخوری و عینک دودی، زنگ در را زدند. ما هم همراهشان با ماشین به خانة ویلاییشان در شهر همسایة "انخیه رو ماشویتس" رفتیم. هر کس میگوید این شهر همین کنار دست بوینوس آیرس است، دروغ میگوید. در ماشین حسرت زده یاد زن و روزنامه و اوقات فراغتم افتادم. اگر چشمانم را باز نگه میداشتم، میسوختند. اگر هم میبستم، خوایم میبرد. خانوادة هوفر در طول راه زیرکانه استراحت میکردند و وِر میزدند و میخندیدند. در باغچة ویلاییشان که خیلی هم زیبا بود، خیلی شاهانه از ما پذیرایی کردند. توی آفتاب لم دادیم، توی استخر شنا کردیم، غذاهای خوشمزه خوردیم. من حتی زیر یک درخت پر از مورچه، یک چرتی زدم. وقتی بلند شدم تازه فهمیدم ای دلِ غافل! ما دست خالی آمده ایم. زنم دم گوشم گفت: "بی شعور نشو! لااقل یه چیزی واسه بچه شون بخر." ویلی را به بهانة گردش توی شهر، با خودم بردمش بیرون. جلو شیشة یک مغازة اسباب بازی فروشی ازش پرسیدم: "چی میخوای واست بخرم؟"
"یه اسب"
فکر کردم منظورش یک اسب اسباب بازی کوچک است. ولی اشتباه کرده بودم. از راستة ساحلی ناآرام، در حالیکه مُچ ویلهلم کوچولو را سفت چسبیده بودم، به ویلا برگشتم؛ بدون اینکه حتی بتوانم کاری برای درد سرم بکنم. بدین ترتیب یکشنبه گذشت. دوشنبه وقتی از سر کار به خانه آمدم، آقای هوفر را دیدم که دارد به خوآن مانوئل موتورسواری یاد میدهد. ازم پرسید: "چطوره؟ از چیزی که به پسرت دادم خوشت میآد؟"
"امّا اون واسه موتورسواری خیلی بچّه س."
"خب میدمش به تو."
انگار چنین چیزی نگفته باشد، ولی خودم را با هدیة جدید غریبه میدیدم. خوآن مانوئل یک دفعه با صدایی گوشخراش زد زیر خنده. آقای هوفر همدردی کنان گفت: "رفیق بیچاره! بچه ها همینجورن. بجنب رفیق جون. چیز خوبی برات آوردم." 
سوار موتور سیکلت شدم و با اینکه اصلاً بلد نبودم موتور برانم، بنا کردم صدای موتورسیکلت از دهنم درآوردن. خوآن مانوئل یک تفنگ فرضی را به طرف من نشانه گرفته بود: "یالّا زود باش وگرنه شلیک میکنم."
آقای هوفر به اش توصیه کرد: "سمت چشاش نگیر!"
من صدای ترمز یک موتور سیکلت درآوردم و خوآن مانوئل از شلیک به من منصرف شد. ما سرحالتر از قبل به آپارتمانمان در طبقة بالا رفتیم. زنم به من گوشزد کرد که: "آها! بله! هدیه گرفتن خیلی خوبه، میچسبه. امّا تو باید بدونی چطور عوضشو بدی. ببینم چی کار میکنی ها!" من حرفش را گرفتم. سه شنبه یک اتومبیل و یک کارابین [نوعی تفنگ سبُک] خارجی گرفتم. آقای هوفر پرسید که چرا زحمت کشیدم. با اولین شلیک، ویلی کوچولو یک چراغ خیابانی را شکست. چهارشنبه سه تا هدیه آمد. برای من یک اتوبوس دراز ویژة مسافرتهای بین المللی، مجهز به تهویه، حمام، سونا، رستوران و سالن رقص. برای خوآن مانوئل یک بازوکای ساخته شده در آسیا. برای زنم یک لباس شب سفید و اشرافی. 
زنم مأیوسانه گفت: "اگه این لباس شبو بپوشم چی میشم! اتوبوس! اشتباه کردی که به زنش هیچی ندادی. واسه همینه که حالا دارم صدقه میگیرم دیگه." صدای انفجار مهیبی تقریباً لالم کرد. خوآن مانوئل برای اینکه بازوکایش را امتحان کند، با شلیکِ فقط یک گلوله خانة گوشة خیابان را که خوشبختانه خیلی وقت است خالیست، فرستاد تو هوا. 
اما زنم همینجور مشغول شکوه و شکایت بود. "اوهوم، بله دیگه، واسة آقای خونه یه اتوبوس گنده بسه تا هی بلند شه بره برزیل. واسه ارباب جوونتر خونه یه اسلحة حسابی بسه تا از پس آدمخوارای ماتوگروسو بر بیاد؛ ولی واسة خانوم خونه چی؟ فقط یه لباس مهمونی. خانوادة هوفر حسابی اروپایی ان. یه مشت بز خرن."
سوار اتوبوس شدم و ماشین را روشن کردم. جایی پرت، کنار رودخانه ایستادم و ماشین را پارک کردم. در صندلی بزرگ اتوبوس فرورفته بودم و داشتم از نور کم جانی که پنجرة باز روی من میریخت لذت میبردم. خودم را به خلسة آرامش بخش سپردم. وقتی فهمیدم چه کار باید بکنم، یکراست رفتم وزارت کشور تا پرز را ببینم. من هم مثل همة آرژانتینی ها لااقل یک دوست توی یک وزارتخانه دارم و اسم این دوست پرز است. با اینکه کلاً ریسک بود ولی در این مورد به پرز احتیاج داشتم تا با نفوذش وساطت کند و موفق شدم. من در محلة "لاس کایتاس" زندگی میکنم که حالا به آن "سان بنیتو دِ پالرمو" میگویند. برای کشیدن یک خط آهن از ایستگاه "لیساندرو دِ لا توره" تا جلوی درِ خانه ام یک لشکر از مهندسها، تکنسین ها و کارگران ساکت و ماهر و کاری استخدام شدند. کارگرها با استفاده از مخصوصترین و جدیدترین ماشین آلات بین المللی و بعد از خرید و تخریب چهار بلوک ساختمان مجلّل که قبلاً در طول خیابان "لیبرتادور" بین خیابانهای "ایروس" و "ماتی ینسو" ساخته شده اند، این کفن و دفن شجاعانه را با موفقیتی چشمگیر تکمیل کردند. گفتن ندارد که صاحبان ساختمانها، پول قلفتی و حسابی ای گرفتند. واقعیت آن است که بدون حضور یک پرز در وزارتخانه چنین اقدامی محال ممکن است. این بار دیگر میخواستم آقای هوفر را حیرت زده کنم. وقتی ساعت هشت صبح پنجشنبه از خانه بیرون آمد یک لوکومتیو دیزل زرد و سرخ زیبا را که به شش تا کوپه وصل بود، دید. بالای در لوکومتیو یک تابلوی کوچک خوانده میشد: به قطار خودتان خوش آمدید آقای هوفر!
هوفر فریاد زد: "یه قطار! درسته! اونم فقط واسه من! رؤیای زندگیم تعبیر شد. از بچگی دلم میخواس قطار برونم." بدون هیچ تشکّری، سرِ کیف، وارد قطار شد. جایی که راهنمای آسانِ رانندگی قطار منتظرش بود تا نحوة راندن قطار را برایش شرح بدهد. گفتم: "آهای! وایسا. هول نکن. ببین واسه ویلی کوچولو چی خریدم؟" یک تانک قدرتمند داشت جدولهای پیاده رو را با شن کشهایش له میکرد. ویلی کوچولو داد زد: "چه توپه! چقدر دلم میخواس این مجسمة وسط میدون رو پودرش کنم." اضافه کردم: "زنتم یادم نرفته." و به او هم یکی از نرمترین و بهترین کت خزها را که اخیراً از فرانسه خریده بودم، تقدیم کردم. چون خانوادة هوفر خیلی خوشحال و سرحال بودند، خواستند تا هدیه هاشان را همان لحظه امتحان کنند؛ امّا من در هر هدیه یک تلة کوچک گذاشته بودم. به همه جای کتِ خز، محلول فرّار جادویی که یک دکتر علفی کنگویی به من داده بود، مالیدم. همین که مادام برونهیلد، خودش را با کت پوشاند، اوّل قیژّی صدا کرد و بعد به یک ابر سفید پوست پیازی تبدیل شد و در آسمان ناپدید شد. همین که ویلی کوچولو اوّلین شلّیک دقیقش را به سمت مجسمه نشانه رفت، وسیلة خاصّی که در تانک کار گذاشته بودم، فعّال شد و برجک آن در هوا درب و داغان شد و رفیق کوچولو صحیح و سالم به یکی از ده قمر سیارة مشتری تبدیل شد. وقتی آقای هوفر قطارش را راه انداخت، قطار به آرامی و به شکل غیرقابل کنترل پرتاب شد روی یک پل کوچک که خط سیرش پس از گذشتن از اقیانوس آرام و شمال آفریقا و تنگة سیسیل به ناگهان در دهانة آتشفشان اِتنا به انتها میرسید که از قضا در همان لحظه داشت فوران میکرد. خب، جمعه سر رسید و هدیه ای از طرف خانوادة هوفر نیامد. عصر، همانطور که زنم داشت شام درست میکرد، گفت: "آره! این جوریه دیگه. اوضاعو میبینی؟ با همسایه ات مهربونی؛ واسه اش خرج میکنی: یه قطار، یه تانک، یه کت خز. امّا اون چی؟ دریغ از یه کارت تشکر

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 23:0  توسط محمد بهروزی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

برگردان: مهناز دقيق نيا

خصوصيت و ماهيت



در 25 ژوئيه وقتي سعي كردم حرف A را تايپ كنم، متوجه زگيل كوچكي روي انگشت كوچك دست چپ ام شدم. در روز بيست و هفتم به نظر بزرگ تر مي رسيد. روز سوم اوت با كمك يك ذره بين زرگري توانستم شكل آن را تشخيص بدهم. يك جور فيل كوچك بود، اما فيلي در جزييات تمام كه از انتهاي دم كوچك اش به انگشت من متصل شده بود. از آزادي حركت بهره مند بود مگر در مواقعي كه نيروي حركت اش كاملا" به ميل من وابسته بود.

مغرورانه، وحشت زده و با دودلي آن را به دوستان ام نشان دادم،مشمئز شدند و گفتند يك فيل روي انگشت كوچك نمي تواند چيز خوبي باشد، بهتر است به يك دكتر پوست مراجعه كنم. به حرف هاي شان گوش ندادم، ديگربا كسي مشورت نكردم. كاملا" خودم را وقف مطالعه ي تكامل فيل كردم.

در روزهاي پاياني ماه اوت به يك فيل كوچك دوست داشتني خاكستري به اندازه درازاي انگشت من تبديل شده بود هرچند ضخامت اش كمي بيشتر بود. تمام روز با فيل بازي كردم. گاهي از آزاراش لذت مي بردم، از قلقلك دادن اش و اين كه يادش بدهم پشتك بزند و از موانع كوچكي مانند جعبه كبريت، مداد تراش يا پاك كن بپرد.

وقت اش رسيده بود كه برايش نامي انتخاب كنم. به اسامي احمقانه و قديمي كه مناسب يك فيل باشد فكر كردم: دامبو،جامبو،يامبو... بالاخره تصميم گرفتم او را فيل كوچولو صدا بزنم.

دوست داشتم كه به او غذا بدهم. روي ميز خرده نان، برگ كاهو وعلف پهن مي كردم و دور از آن ها روي لبه ي ميز يك تكه شكلات مي گذاشتم. فيل سعي مي كرد كه خودش را به آن ها برساند. اما اگر دست ام را محكم نگه مي داشتم نمي توانست به آن ها برسد. در اين موارد بود كه مي پذيرفتم فيل يك بخش، ضعيف ترين بخش از خود من است.

كمي بعد وقتي فيل به اندازه يك موش شد نمي توانستم به سادگي كنترل اش كنم. انگشت كوچك من براي مقاومت در برابر بيقراري او خيلي ضعيف بود.اما باز دچار اين توهم بودم كه اين پديده فقط به رشد فيل محدود مي شود. وقتي اندازه يك بره شد از اين اشتباه بيرون آمدم. در آن روز من هم به اندازه ي يك بره بودم.

آن شب و چند شب ديگر نيز من روي شكم خوابيدم در حالي كه دست چپ ام از تختخواب بيرون بود. فيل كنار من روي زمين مي خوابيد. بعد از آن مجبور بودم صورت ام را به طرف پايين،سرم روي تن فيل و پاهايم را بر پشت اش قرار دهم يعني بالاي آن مي خوابيدم. تقريبا" بلافاصله فهميدم كه بخشي از كفل اش كافي است. بعد هم دم اش. بعد از مدتي نوك دم اش، جايي كه من روي آن فقط يك زگيل نامحسوس بودم.

آن زمان مي ترسيدم كه ناپديد شوم، ديگر من نباشم، فقط ميليمترساده اي از دم فيل باشم. بعدها ترسم از بين رفت واشتهاي ام را دوباره به دست آوردم. ياد گرفتم خودم را با ته مانده خرده نان ها،علف و حشرات ميكروسكوپي سير كنم.

البته اين قبلا" بود. حالا يك بار ديگر جايگاه با ارزش تري روي دم فيل به دست آوردم. درست است، من هنوز به او وابسته هستم. اما حالا مي توانم يك بيسكويت كامل را بگيرم و بطور نامحسوسي مردمي را كه از سيرك بازديد مي كنند تماشا كنم.

در اين مرحله از بازي خيلي خوش بين هستم.مي دانم كه فيل در حال كوچك شدن است. در نتيجه با حس قابل انتظار برتر بودن از طرف تماشاگران بي توجه پر شدم، كساني كه براي ما بيسكويت پرتاب مي كردند، كساني كه فقط به فيل آشكاري كه در مقابل شان بود باور داشتند. بدون ترديد به اين كه او چيزي نيست جز نشاني بالقوه از هستي نهاني كه هنور در انتظار است.



حكايتي روشنگر



گدايي درستكار در خانه ي مجللي را زد. سر پيشخدمت بيرون آمد و گفت:«بفرماييد آقا. چه مي خواهيد؟»

گدا پاسخ داد:«صدقه، به خاطر خدا.»

«بايد به خانم خانه بگويم.»

سر پيشخدمت با خانم خانه مشورت كرد و او كه زني لئيم بود گفت:«جرميا، به آن مرد قرصي نان بده. فقط يكي و در صورت امكان از روز گذشته.»

جرميا كه در نهان عاشق خانم خانه بود براي خوشنودي او دنبال نان بياتي گشت، سخت مثل سنگ و آن را به گدا داد.

گفت:« بفرماييد» و ديگر مرد را آقا خطاب نكرد.

گدا گفت:« خداوند به شما بركت دهد.»

جرميا در بزرگ بلوطي خانه را بست . گدا قرص نان را زير بغل زد و رفت. به خرابه اي رسيد كه شب وروزاش را آن جا سپري مي كرد. زير سايه ي درختي نشست و شروع به خوردن نان كرد كه دندان اش به جسم سختي خورد و يكي از دندان هاي آسياي اش شكست. تعجب كرد وقتي همراه خرده هاي دندان حلقه ا ی طلايي با مرواريد و الماس در دست اش آمد.

به خودش گفت:« چه شانسي ، اين را خواهم فروخت و براي مدت زمان زيادي پول خواهم داشت.»

اما بلافاصله درستكاري اش مانع اين فكر شد: « نه، بايد حلقه را به صاحب اش برگردانم.»

روي انگشتر حروف ج. ز كنده شده بود. گدا كه نه كودن بود و نه تنبل، به مغازه اي رفت و دفتر تلفن را نگاه كرد و ديد فقط يك خانواده در شهر وجود دارد كه نام فاميل اش با « ز» شروع مي شود: زوفنيا.

با خوشحالي از اين كه مي توانست درستكاري اش را نشان دهد به طرف خانه زوفنيا راه افتاد. متحير شد وقتي كه ديد اين همان خانه اي ايست كه نان حاوي حلقه را از آن جا گرفته. در زد.

جرميا در آستانه ي در ظاهر شد و پرسيد:« چه خدمتي مي توانم بكنم؟»

گدا گفت:« اين حلقه را در ناني كه در كمال خوبي مدتي پيش به من داديد ، پيدا كردم.»

جرميا حلقه را گرفت و گفت:‌« بايد به خانم خانه اطلاع بدهم.»

با خانم خانه مشورت كرد ، او خوشحال و آواز خوان گفت« خوش به سعادت من»! انگشتري كه هفته ي پيش در حين خمير كردن آرد گم كرده بودم اين جاست! اين ها حروف اول اسم من هستند: جوسرمينا زوفنيا.»

بعد از يك دقيقه اضافه كرد« جرميا ، برو و به آن مرد خوب هر چه كه خواست به عنوان پاداش بده ، البته گران قيمت نباشد.»

جرميا دم در رفت و به گدا گفت:« بگوييد براي اين كار خوبي كه انجام داديد چه پاداشي مي خواهيد؟»

گدا پاسخ داد:« قرصي نان براي رفع گرسنگي .»

جرميا كه هنوز عاشق خانم خانه بود براي خشنود ساختن اش قرصي نان بيات به سختي سنگ پيدا كرد وبه گدا داد.

« بفرماييد آقا.»

« خداوند به شما بركت بدهد.»

جرميا در بزرگ بلوطي را بست. گدا قرص نان را زير بغل زد و به راه افتاد. زير سايه ي درخت نشست و شروع به خوردن نان كرد. ناگهان دندان اش به جسم سختي خورد و احساس كرد كه دندان آسياب ديگرش خرد شده و با تكه هاي دندان حلقه ي ارزشمند طلاي ديگري با الماس و مرواريد پيدا كرد.

يك بار ديگر حروف ج.ز را تشخيص داد و دوباره حلقه را به جوسرمينا زوفنيا برگرداند و به عنوان پاداش قرصي نان گرفت كه در آن حلقه ي سوم را پيدا كرد و دوباره پس داد و به عنوان پاداش قرص چهارم نان سخت را گرفت كه در آن...

از آن روز پر سعادت تا روز بد اقبالي مرگ اش گدا با شادي و بدون مشكلات مالي زندگي كرد. فقط بايد هر روز حلقه اي كه در نان پيدا مي كرد به صاحب اش بر مي گرداند
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 15:52  توسط محمد بهروزی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

انسان و اختیار!

از بهشت كه بیرون آمد،دارایی اش یك سیب بود.سیبی كه به وسوسه آن را چیده بود و مكافات این وسوسه،هبوط بود.

فرشته گفتند:اما من به خودم ظلم كرده ام.زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت:اما من به خودم ظلم كرده ام.زمین تاوان ظلم من است.اگر خداوند چنین می‌خواهد...

 

خداوند گفت:برو و آگاه باش جاده ای كه تو را دوباره به بهشت می‌رساند،از زمین می‌گذرد.زمینی آكنده از شر و خیر،آكنده از حق و باطل،از خطا و از صواب،و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد،تو باز خواهی گشت،و گر نه....

 

و فرشته ها همه گریستند.اما انسان نرفت.انسان نمی‌توانست برود.انسان بر درگاه بهشت وامانده بود.می‌ترسید و مردد بود.

 

و آن وقت خداوند چیزی به انسان داد.چیزی كه هستی را مبهوت كرد و كائنات را به غبطه واداشت.انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

 

خدا گفت:حال انتخاب كن.زیرا كه تو برای انتخاب كردن آفریده شدی.برو و بهترین را برگزین كه بهشت،پاداش به گزیدن توست.عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد،تا تو بهترین را برگزینی.و آنگاه انسان زمین را انتخاب كرد،رنج و صبوری را.و این آغاز انسان بود.

 

مرد بدکار و تار عنکبوت!

  مرد بدكاری هنگام مرگ ملكه دربان دوزخ را ديد. ملكه گفت: "کافی است كه فقط يك كار خوب كرده باشی، تا همان يك كار تو را برهاند. خوب فكر كن." مرد به خاطر آورد يكبار كه در جنگلی قدم می‌زد. عنكبوتی سر راهش ديده بود و برای اين كه عنكبوت را لگد نكند راهش را كج كرده بود.

ملكه لبخندی به لب آورد و در اين هنگام تار عنكبوتی از آسمان نازل كرد، تا به مرد جوان اجازه صعود به بهشت را بدهد. بقيه محكومان نيز از تار استفاده كردند و شروع به بالا رفتن كردند. اما مرد از ترس پاره شدن تار برگشت و آنها را به پايين هل داد.

در همان لحظه تار پاره شد و مرد به دوزخ بازگشت. آنگاه شنيد كه ملكه می‌گويد: "شرم آور است كه خودخواهی تو، همان تنها خير تو را به شر مبدل كرد".

 

 

بهشت  جعلی

داستاني از کتاب "شيطان و دوشيزه پريم"!

 

یه روز یه مسافر خسته با اسب و سگش از مسیر دشتی بدون آب و علف می گذشت. از آغاز سفر خیلی گذشته بود و مسافر و حیووناش بسیار گرسنه و تشنه بودن. در چشم انداز دشت، یه باغ محصور و سرسبز که درش نهر روون و درختای پرمیوه پیدا بود، به چشم می خورد. مسافر که به در باغ رسید، دید یه نگهبان بر سر در باغ ایستاده و یه تابلو بالای در نصب شده و روش نوشته: "بهشت" 

مسافر پرسید: اینجا کجاست و نگهبان پاسخ داد: اینجا بهشته. مسافر ازش خواست که برای نوشیدن آب و یه استراحت کوتاه اونو راه بده. نگهبان گفت: برو داخل.

 

وقتی مسافر خواست با حیووناش داخل بشه نگهبان مانع شد و گفت ورود حیوانات به داخل بهشت ممنوعه. مسافر گفت: اونا تمام چیزای منن، تمام راهو با من بودن، اونا یه بخشی از زندگی منن. و نگهبان مانع شد. مسافر همچنان خسته و تشنه به راهش ادامه داد.

 

فرسخی جلوتر مسافر با صحنه مشابهی مواجه شد. باغی و نگهبانی و تابلوی بالای دری که روش نوشته بود بهشت. از نگهبان خواست برای رفع عطش و خستگی با حیووناش وارد بهشت شن و نگهبان اجازه داد.

 

بعد نیمروزی که مسافر برای ادامه راه از باغ خارج می شد، به نگهبان گفت: پایین تپه باغی هست که اونجا هم بهشته، اگر اون بهشت جعلیه چرا جلوشو نمیگیرید؟ نگهبان پاسخ داد: اونجا جهنمه و اتفاقا کار ما روهم راحت می  کنه. هر ی حاضر باشه از چیزایی که دوست داره، از چیزایی که براش مهمن و براش آرمانن، بگذره وارد اونجا میشه و مشتریای ما کمتر میشن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 19:33  توسط محمد بهروزی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نيمه دوم زندگي عقاب



عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است
عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند
ولی برای این که به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد
زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد:
چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند
نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود
شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد
در این هنگام، عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد. یا باید بمیرد و یا آن که فرایند دردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد
برای گذرانیدن این فرایند، عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند
در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود
پس از کنده شدن نوکش، عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند، سپس باید چنگال هایش را از جای برکند
زمانی که به جای چنگال های کنده شده، چنگال های تازه ای درآیند، آن وقت عقاب شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند
سرانجام، پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد، آغاز کرده و30 سال دیگر زندگی می کند.

چرا این دگرگونی ضروری است؟
بیشتر وقت ها برای بقا، ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم
گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی، عادت های کهنه و سنت های گذشته رها شویم
تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرصت های زمان حال بهره مند گردیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 4:13  توسط محمد بهروزی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


 
مصلحت گویی خوشایند است و فریب دادن و دروغ بافتن و تایید و تعریف کردن شیرین، اما حقیقت تلخ است. بگذارید... تلخ و تند و راست و صاف بگوییم که: "سرطان... سخت پیش رفته است. فرصت کم است و فاجعه سنگین

- اگر باطل را نمي توان ساقط کرد مي توان رسوا ساخت و اگر حق را نمي توان استقرار بخشيد مي توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت

- خدایا! به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره راه رفتن کسی قضاوت کنم،
کمی با کفش های او راه بروم.

- حسين بيشتر از آب تشنه لبيك بود اما افسوس كه به جاي افكارش زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 14:57  توسط محمد بهروزی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin



            "فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

             زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.  مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند.  به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

         مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.  ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند.  امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:

"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟"  و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.


    قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد. 

 شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح."  لبخندی زد و گفت:

 "پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.


 به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید.  اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.  موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم..

 مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد.  در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم.  از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت..  نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:

 "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.


بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما.. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:

 "من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.


درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:

"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.


درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏رفتم.  با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:

"فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."

و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید.  به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.  همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم.  دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:

 "گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.


وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.

این سخن را با جمیع کسانی می‎گویم که در زندگی‎اش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.

این سخن را با کسانی می‎گویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.

مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد.

ترجمه:جليل كيان مهر

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 14:32  توسط محمد بهروزی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشتهبود: "لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین". ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کردهبود، سوسیس و گوشت را در کیسهای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت. قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود، تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد .

سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خطکشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید. نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد وایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند. اتوبوس آمد. سگ به جلوی اتوبوس آمد و شماره آن را نگاه کرد و به ایستگاه برگشت.صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد. دوباره شماره آن را چک کرد، اتوبوس درست بود، سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا میکرد. پس از چند خیابان، سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانهای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را بازم تکرار کرد، اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چندبار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: "چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوشترین سگی هست که من تا بهحال دیدم!"

مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت: "تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!"

نتیجه اخلاقی :

اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.
دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید، بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .
سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 2:41  توسط محمد بهروزی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد...

پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند.

فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد...

روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.

مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.

اشراف زاده گفت: «می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی.»

کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگيرم.»در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد..

اشراف‌زاده پرسيد: «پسر شماست؟»

کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»

- با هم معامله می‌کنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...

سالها بعد پسر فارمر فلمينگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد...

سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الريه مبتلا شد که با پنسیلین درمان شد ...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 12:44  توسط محمد بهروزی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

ملك الشعراي بهار


در محرّم ، اهل ري خود را دگرگون مي كنند …از زمين آه و فغان را زيب گردون مي كنند

گاه عريان گشته با زنجير ميكوبند پشت…..گه كفن پوشيده ،‌ فرق خويش پرخون مي كنند

گه به ياد تشنه كامان زمين كربلا…………… جويبار ديده را از گريه جيحون مي كنند

وز دروغ كهنه ي « يا ليتنا كنّا معك» ……شاه دين را كوك و زينب را جگرخون مي كنند


خادم شمر كنوني گشته، وانگه ناله ها……..با دو صد لعنت ز دست شمر ملعون مي كنند

بر “يزيد” زنده ميگويند هر دم، صد مجيز ……پس شماتت بر يزيد مرده ي دون مي كنند

پيش ايشان صد عبيدالله سر پا، وين گروه ……ناله از دست “عبيدالله مدفون” مي كنند


حق گواه است، ار محمد زنده گردد ورعلي……….هر دو را تسليم نوّاب همايون مي كنند

آيد از دروازه ي شمران اگر روزي حسين، …شامش از دروازه ي دولاب بيرون مي كنند

حضرت عباس اگر آيد پي يك جرعه آب، ………مشك او را در دم دروازه وارون مي كنند

گر علي اصغر بيايد بر در دكانشان ………درد و پول آن طفل را يك پول مغبون مي كنند

ور علي اكبر بخواهد ياري از اين كوفيان، ..روز پنهان گشته، شب بر وي شبيخون مي كنند


ليک اگر زين ناکسان خانم بخواهد ابن سعد ……خانم ار پيدا نشد، دعوت ز خاتون ميکنند

گر يزيد مقتدر پا بر سر ايشان نهد، …………خاك پايش را به آب ديده معجون مي كنند

سندي شاهک بر زهادشان پيغمبر است……..هي نشسته لعن بر هارون و مامون ميکنند

خود اسيرانند در بند جفاي ظالمان، ……… بر اسيران عرب اين نوحه ها چون مي كنند؟


تا خرند اين قوم، رندان خرسواري مي كنند

وين خران در زير ايشان آه و زاري مي كنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 23:32  توسط محمد بهروزی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شخصي نزد همسايه اش رفت و گفت: گوش کن! مي خواهم چيزي برايت تعريف کنم.
دوستي به تازگي در مورد تو مي گفت....
همسايه حرف او را قطع کرد و گفت:
- قبل از اينکه تعريف کني، بگو آيا حرفت را از ميان سه صافي گذرانده اي يانه؟
- کدام سه صافي؟
- اول از ميان صافي واقعيت. آيامطمئني چيزي که تعريف مي کني واقعيت دارد؟
 -نه. من فقط آن را شنيده ام. شخصي آن را برايم تعريف کرده است.
- سري تکان داد و گفت: پس حتما آن را از ميان صافي دوم يعني خوشحالی گذرانده اي. مسلما چيزي که مي خواهي تعريف کني، حتي اگر واقعيت نداشته باشد، باعث خوشحالي ام مي شود.
- دوست عزيز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.
- بسيار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمي کند، حتما از صافي سوم، يعني فايده،  رد شده است. آيا چيزي که مي خواهي تعريف کني، برايم مفيد است و به دردم  مي خورد؟
- نه، به هيچ وجه!
همسايه گفت: پس اگر اين حرف، نه واقعيت دارد، نه خوشحال کننده است و نه  مفيد، آن را پيش خود نگهدار و سعي کن خودت هم زود فراموشش کني

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 23:30  توسط محمد بهروزی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مايكل، راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير هميشگي شروع به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادي مسافر پياده مي شدند و چند نفر هم سوار مي شدند. در ايستگاه بعدي، يك مرد با هيكل بزرگ، قيافه اي خشن و رفتاري عجيب سوار شد..

او در حالي كه به مايكل زل زده بود گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» و رفت و نشست.

مايكل كه تقريباً ريز جثه بود و اساساً آدم ملايمي بود چيزي نگفت اما راضي هم نبود. روز بعد هم دوباره همين اتفاق افتاد و مرد هيكلي سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روي صندلي نشست و روز بعد و روز بعد...

اين اتفاق كه به كابوسي براي مايكل تبديل شده بود خيلي او را آزار مي داد. بعد از مدتي مايكل ديگر نمي تواست اين موضوع را تحمل كند و بايد با او برخورد مي كرد. اما چطوري از پس آن هيكل بر مي آمد؟ بنابراين در چند كلاس بدنسازي، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد.در پايان تابستان، مايكل به اندازه كافي آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پيدا كرده بود.

بنابراين روز بعدي كه مرد هيكلي سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!»

مايكل ايستاد، به او زل زد و فرياد زد: «براي چي؟»

مرد هيكلي با چهره اي متعجب و ترسان گفت: «تام هيكل كارت استفاده رايگان داره.»

پيش از اتخاذ هر اقدام و تلاشي براي حل مسائل، ابتدا مطمئن شويد كه آيا اصلاً مسئله اي وجود دارد يا خير!
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 15:35  توسط محمد بهروزی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




    خود آگاهي مثبت يا خودشناسي

    افراد موفق كساني هستند كه از يك خودآگاهي واقعي برخوردارند. آنها در برابر پيش آمدهاي ناگوار، نيازي به داروهاي آرام بخش ندارند . آنها خود را به خوبي با مسائل و مشكلات زندگي تطبيق مي دهند. افراد موفق خود را مي شناسند و مي دانند كه هستند ، چه عقيده اي دارند و چه نقشي در زندگي ايفا مي كنند و استعداد آنها چقدر است.
    ما نيز مي توانيم شخص موفقي شويم در صورتي كه:

    1- چشم خود را به امكانات و راه كارهاي موجود باز كنيم .
    2 - در تغيير وضع زندگي كنوني خود به نيروي كم نظير باطني خود متكي باشيم .

     افراد موفق در «حال» زندگي مي كنند


    عزت نفس

    «من خودم را دوست دارم و به آنچه كه از پدر و مادرم به من رسيده و در سرشت من به وديعه گذارده شده ارج مي نهم». اين گفته ها نظر يك فرد موفق است. اين گفته ها كليد اتكا به نفس در شخص است. شما مي توانيد از همين امروز از عزت نفس بيشتري برخوردار باشيد به شرط اين كه :
    ـ هميشه در زندگي آراسته باشيد .
    ـ در هر مكالمه تلفني يا اولين ملاقات ابتدا نام خود را بر زبان آورده و خود را معرفي كنيد. با ارج نهادن به نام خود ، عادت مي كنيد براي خود ارزش قائل شويد.
    3- هنگامي كه فردي از شما تقدير مي كند با كلمه ساده و مؤدبانه «متشكرم» جواب دهيد.
    ـ هنگام شركت در سخنراني و كنفرانس ها در جلوترين صف بنشينيد و در صورت امكان بحث كوچكي در جلسه داشته باشيد .
    ـ افراشته و مقتدرانه با حالت آرام و گام هاي بلند راه برويد، ثابت شده افرادي كه چنين راه مي روند به خود اعتماد دارند.
    ـ با زبان مثبت و دلگرم كننده صحبت كنيد و همواره لبخندي بر لبان داشته باشيد.

    كنترل خود و قبول مسئوليت

    افراد موفق بر اين باورند كه خود آنها قادر به كنترل و جلوگيري ازحوادث زندگي بوده و هستند. ما هم از همين امروز براي تقويت حس قبول مسئوليت و كنترل خود وارد عمل مي شويم به شرط اين كه :
    ـ آشكارا و شرافتمندانه مسئوليت وضع كنوني خود را به گردن گيريم .
    2- هر روزه در هر كاري اين شعار مثبت را با خود داشته باشيم : «پاداش هايي كه من در زندگي دريافت مي كنم دليل خدماتي است كه انجام مي دهم».
    3- يك برنامه زماني منظم براي كارهايتان در نظر بگيريد و كار امروز را به فردا واگذار نكنيد.
    ـ لحظه بيداري خود را نيم ساعت جلو بكشيد و اين نيم ساعت را به اين سؤال پاسخ دهيد كه «چگونه وقت خودم را امروز براي انجام كارهاي مهم تقسيم نمايم ».


    خود انتظاري مثبت ( انتظار پيش آمدهاي خوب براي خود )

    ما معمولاً آنچه را كه انتظار داريم به دست مي آوريم . بهترين نشانه بارز و چشمگير يك فرد موفق، خود انتظاري مثبت او است كه در وي ايجاد يك خوشبيني كامل را مي كند. پس از همين امروز براي خود انتظاري مثبت بيشتري وارد عمل شويم به شرط اين كه :
    ـ از صبح تا شام با خود از مسائل و مطالب مثبت صحبت كنيد و سعي كنيد هميشه سازنده و سودمند باشيد.
    ـ به مشكلات به عنوان فرصتي براي كسب تجربه، به كار گرفتن خلاقيت و مهارت هايتان نگاه كنيد.
    ـ به سلامت خودتان توجه كامل داشته باشيد و از استراحت كردن لذت ببريد. ورزش را فراموش نكنيد.
    ـ مكالمات روزمره شما نشان دهنده هيجانات دروني و سلامت شماست. پس هميشه صحبت هاي دلچسب و تقويت كننده روحي به خود و ديگران بگوييد.
    ـ با افراد خوشبين و موفق معاشرت داشته باشيد.
    ـ با شادي و خوشحالي از خواب برخيزيد، در حمام آواز بخوانيد، صبحانه را با فرد خوشبين و با نشاط صرف كنيد. گاهي به موسيقي هاي شاد گوش كنيد. كتاب ها و مقالات آموزنده و الهام بخش را مطالعه كنيد .  


    وسعت نظر مثبت يا بلند نظري

    افراد موفق در «حال» زندگي مي كنند . آنها از تجارب گذشته پند مي گيرند و از خاطرات خوش آن لذت مي برند. افراد موفق هدف هايي را براي آينده قابل پيش بيني خود در نظر مي گيرند كه موجب فعاليت روزانه آنها مي گردد. افراد موفق «مرگ» را آخرين مرحله زندگي نمي دانند. ما نيز مي توانيم وسعت نظر داشته باشيم به شرط اين كه :
    ـ از ديگران مانند برادران و خواهران خود مراقبت كنيم.
    ـ براي همسر يا آن كسي كه دوست داريم ارزش قائل شويم و با جمله «من تو را دوست دارم » او را دلگرم كنيم.
    ـ به اشخاصي كه نياز دارند و منبع درآمدي ندارند كمك مالي بكنيم.
    ـ يك يا دو زبان خارجي بياموزيم و عادات آن ملت ها را ياد بگيريم .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 13:4  توسط محمد بهروزی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


دو پيرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو دوستان بسيار قديمى همديگر بودند. هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به ديدار او میرفت. يک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بوديم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى میکرديم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، يک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم میشود فوتبال بازى کرد يا نه.»


بهمن گفت: «خسروجان، تو  بهترين دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر
 میدهم»

چند روز بعد بهمن از دنيا رفت. يک شب، نيمههاى شب، خسرو با صدايى از خواب پريد. يک شیء نورانى
 چشمکزن را ديد که نام او را صدا میزد: خسرو، خسرو ...


خسرو گفت: کيه؟

منم، بهمن.

تو بهمن نيستى، بهمن مرده!

باور کن من خود بهمنم..

تو الان کجايی؟

بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و يک خبر بد برات دارم.

خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.
 
بهمن گفت: اول اين که در بهشت هم فوتبال برقرار است. و از آنبهتر اين که تمام دوستان و هم تيمی هايمان که مردهاند نيز اينجا هستند. حتى مربى سابقمان هم اينجاست. و باز هم از آن بهتر اين که همه ما دوباره جوان هستيم و هوا هم هميشه بهار است و از برف و باران خبرى نيست. و از همه بهتر اين که میتوانيم هر چقدر دلمان میخواهد فوتبال بازى کنيم و هرگز خسته نمیشويم. در حين بازى هم هيچکس آسيب نمیبيند.


خسرو گفت: عاليه! حتى خوابش را هم نمیديدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چيه؟
 

بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تيم گذاشته!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 11:42  توسط محمد بهروزی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


 
داستان زير را آرت بو خوالد طنز نويس پر آوازه آمريكايي در تاييد اينكه نبايد اخبار ناگوار را به يكباره به شنونده گفت تعريف مي كند:
:مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد

 


-جرج از خانه چه خبر؟
-خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد.
-سگ بيچاره پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟
-پرخوري قربان!
-پرخوري؟مگه چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟
-گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد.
-اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟
-همه اسب هاي پدرتان مردند قربان!
-چه گفتي؟همه آنها مردند؟
- بله قربان . همه آنها از كار زيادي  مردند.
براي چه اين قدر كار كردند؟
-براي اينكه آب بياورند قربان!
-گفتي آب  آب براي چه؟
-براي اينكه آتش را خاموش كنند قربان!
-كدام آتش را؟
-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد.
-پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزي چه بود؟
-فكر مي كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد. قربان!
-گفتي شمع؟ كدام شمع؟
-شمع هايي كه براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
-مادرم هم مرد؟
-بله قربان .زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان.!
-كدام حادثه؟
-حادثه مرگ پدرتان قربان!
-پدرم هم مرد؟
-بله قربان. مرد بيچاره همين كه آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت.
-كدام خبر را؟
-خبر هاي بدي قربان. بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يك سنت تو اين دنيا ارزش نداريد .من جسارت كردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 14:2  توسط محمد بهروزی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


آورده اند که حرم سرای عریض و طویل" ناصرالدّین شاه" هر روز شاهد دعوا و رقابت های پنهان و آشکار بود، روزی کنیز یکی از بانوان حرم، مرتکب خلافی می شود و از آن رو که می دانست بانو عصبانی خواهد شد و تنبیهش می کند، تا قبل از آنکه خبر به او رسد خود را به" ری" رسانده و در" عبدالعظیم" بست می نشیند، خبر بست نشینی کنیزک که به شاه می رسد از بانوی حرم می خواهد، گناه کنیز را ببخشد؛ البته این بست نشینی و خروج کنیز از حرم، شاه را به فکر می برد که چاره ای کند تا اهل حرم به هنگام حوادثی این چنین پا به خارج حرم نگذارند و در همان اندرونی، امکان بست نشینی برایشان فراهم باشد!


فکر بکری به ذهن شاه رسید، بانوئی گیس سپید از اهل حرم را دستور داد تا به دروغ این خبر منتشر کند که خواب نما شده و به او خبر داده اند که در پای چنار کهن سال" گشن شاخ" در توی محوطه اندرونی امامزاده ای به نام" عباسعلی" مدفون است


این خبر که در حرم پیچید،همه خوشحال از اینکه امامزاده ای در اندرون دارند از شاه خواستند که دور چنار را نرده کشد و علم و کُتل آویز کند


شاه دستور داد اطراف چنار نرده کشیدند و اینگونه شد که آنجا را "چنار عباسعلی" نام گذاشتند، هر که حاجتی داشت و مبتلا به گرفتاری می شد رو به امامزاده ی تازه کشف شده می آورد و دخیل می بست


زن های شوهر مُرده، کنیزکان کُتک خورده، یتیمان درد کشیده، مقروضان گرفتار شده، راه ماندگان دست خالی مانده، عاشقان به وصال نرسیده، خلاصه هر مصیبت کشیده ای رو به سوی چنار عباسعلی آورد و کم کم پاتوق هر چه بدبخت و بیچاره و درمانده ای شد!


"ناصرالدین شاه" هر چند این حیله به خرج داد تا گرفتاران اهل حرم برای بست نشینی ناچار به خروج از حرم نشوند اما به مرور این امامزاده صاحب شجره نامه و زیارتنامه و برو و بیائی شد تا در پناه این قداست ساختگی، آنچه که مردم از ظلم و بی عدالتی شاه سراغ داشتند را فراموش کنند


علم ها و کُتل های برافراشته و پارچه های تکّه تکّه شده و گره خورده بر شاخه های چنار قداست یافته و دیگ های آش و پلو نذری در پای چنار و دعاها و وردهای ساخته شده نیز کم کم مردم را مشغول به آنجا کرد، طوری که پناه جستن به "عبدالعظیم حسنی" و قداست راستین او می رفت که جای خود را به" چنار امامزاده" ای ساختگی در توی حرم شاه بدهد!


وه !!... که چه حیله ای است و چه می کُند و چه قدرتی دارد، این" آئین گرائی مذهبی " آنجا که بدل بسازند برای دور ساختن از "اصل" تا مردم مشغول باشند و مجالی برای فکر نیابند.


قداست های ساختگی و بدلی، اینگونه اند که هم از اصل و نسخه ی واقعی دور می کنند و هم به مانند "ابزار" وسیله ای برای سوء استفاده تا در فرصتی مناسب در پناه سینه های چاک شده و فریادهای به آسمان رسیده و تعصّب های به جوش آمده، هر چه حقیقت و راستی است به قربانگاه رود!


ایرانیان از آن رو که دینمدارند، همین مسئله متاسفانه زمینه ای است تا گاه عده ای با طرح ادعاهای عجیب و غریب و قداست های من در آوردی، سوءاستفاده سیاسی از مردم کنند و وقت مناسب خودش از آن همه شور و فریاد و گریه و دخیل بستن به نفع مرام سیاسی نه چندان روشن خود بهره گیرند!


البته که در این بین قشری گری و سطحی نگری و ساده لوحی برخی متدینان نیز بهترین کمک برای سیاه اندیشانی است که در صدد سوءاستفاده اند.


چه بر سر دین می آید ؟!! آن گاه که "قشری گری مذهبی" به یاری حیله گران ریاکاری بیاید که می خواهند دین را همچون ابزاری در اختیار خود گیرند


چنار عباسعلی به عنوان نمادی از "قداست های ساختگی" اگر الآن به پا نیست، امّا بی شک ریشه هائی داخل در جهل و نادانی توده ها، همچنان قابل رویش دارد و باقی است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 18:6  توسط محمد بهروزی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin